گل و گل
شود.بدین صورت که در هر بخش،همه ی مصراع های آن بخش غیر از مصراع پایانی آن بخش
با هم، هم قافیه اند.
در مسمط هر بخش را "رشته"و مصراع پایانی هر بخش یا رشته را"بند"می گویند.زیبایی
مسمط در این است که مصراع پایانی بخش اول، با مصراع پایانی بخش های دیگر هم قافیه
است.
بنیانگذار مسمط"منوچهری دامغانی"شاعر قرن پنجم است.
.موضوع مسمط بیشتر وصف بهار و زیبایی های آن است ولی با این حال موضوعاتی دیگر
نظیر:اشعار سیاسی،تغزل،مدح و...را نیز شامل می شود.
مسمط از زمان تولد کم و بیش مورد توجه شاعران بود ولی با ظهور"میرزا حبیب
ا...شیرازی"متخلص به"قاآنی"در دوره ی فتحعلیشاه قاجار مجددآ بر سر زبان ها افتاد.بدون
شک بهترین مسمط سرایان،"منوچهری دامغانی"و"قاآنی شیرازی"هستند.
مسمط بنا بر نظر بزرگان ادبیات بر چند شیوه است:
1-مثلث(مسمطی که هر بخش آن از3 مصراع تشکیل شده باشد).2-مربع(مسمطی که هر بخش
آن از 4 مصراع تشکیل شده باشد).3-مخمس(مسمطی که هر بخش آن از 5 مصراع تشکیل
شده باشد).4- مسدس(مسمطی که هر بخش آن از 6 مصراع تشکیل شده باشد).6-بعضی از
بزرگان مسمط 7 مصراعی را نیز درست دانسته اند،هر چند که چندان معمول نیست و دور از
طبع است.
به طور کلی،مسمط نباید از 3 مصراع کمتر و نباید از 7 مصراع بیشتر باشد.
مسمط از زیباترین قوالب شعری است که از ابداعات ایرانیان است.مرحوم بهار قطعه اي از سعدي را تضمين كرده است:
گل و گل

شبی در محفلی با آه و سوزی شنیدستم که مرد پاره دوزی
چنین می گفت با پیر عجوزی ((گلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم))
گرفتم آن گل و کردم خمیری خمیری نرم و نیکوچون حریری
معطر بود و خوب و دلپذیری ((بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم))
همه گل های عالم آزمودم ندیدم چون تو و عبرت نمودم
چو گل بشنید این گفت و شنودم ((بگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گل نشستم))
گل اندر زیر پا گسترده پر کرد مرا با همنشینی مفتخر کرد
چو عمرم مدتی با گل گذر کرد ((کمال همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم)) ملك الشعراي بهار
دانش آموز عزیز حسین محمودوند از آموزشگاه حیقوق نبی در قسمت خصوصی نظرتون رو ثبت کردی که قابل نمایش نیست.
برگزاری نشست و کارگاه گروه
برگزاری نشست و کارگاه گروه
مکان: پژوهشگاه معلم ، میدان فرشید هرمزی
موضوعات اصلی و حاشیه ای نشست:
بررسی و نقد کتاب فارسی
پیگیری بخشنامه های استان
تهیه بانک سوالات پایان ترم اول
اعلام نتیجه مسابقه دانش آموزی ادبی
مسابقه ی ادبی
پنج سوال مطرح شده بیشتر در حوزه ی قرابت معنایی و در سطح درک و فهم بوده و مهلت پاسخگویی تا مورخه ی 94/11/10 ساعت21 می باشد.
دانش آموزان عزیز وقت این مسابقه تمدید شد. تا 10 بهمن ماه فرصت دارید.
لطفا قبل از پاسخ دادن به موارد زیر دقت کنید:
شرکت در آزمون اختیاری است.
شرکت برای عموم دانش آموزان متوسطه اول در هر پایه آزاد است.
1- لطفا نام و نام حانوادگی و آموزشگاه و شماره ی کلاس خویش را ذکر کنید.
2- پاسخ خود را خصوصی نفرستید.
3- هر دانش آموز فقط یکبار حق شرکت دارد پس از پذیرش پاسخ های تکمیلی معذورم.
4 - ابتدا سوالات را با دقت خوانده سپس گزینه ی مورد نظر را به همراه شماره ی سوال بنویسید.
5- از نوشتن توضیحات اضافه بپرهیزید.
6- تمامی پاسخ های شرکت کنندگان، پس از اتمام مهلت پاسخگویی در معرض دید قرار خواهد گرفت.
7- پاسخ صحیح سوالات به همراه اسامی منتخبین، ساعاتی بعد از اتمام زمان مسابقه ثبت خواهد گردید.
با آرزوی توفیق برای شما عزیزان!

پاسخ به سوالات مسابقه ی ادبی و اعلام برگزیدگان
بررسی پاسخ ها برای من یادآور این مطلب بود که شرکت دانش آموزان عزیز اعم از این که به تمامی سوالات پاسخ درست داده اند یا نه؛ نمایانگر سعی و تلاش آنان بوده؛ پس بر من است که این تلاش را ارج نهم و تمامی شرکت کنندگان عزیز را به عنوان برگزیدگان این مسابقه اعلام دارم . برای تمامی دانش آموزان خوبم ، به خصوص شرکت کنندگان گرامی، آرزوی توفیق در امر تحصیل دارم. شاد باشید و ایام به کام!
معرفی کتاب در زمینه شعر وقصه :
1- یاد داشت هایی درباره قصه نویسی ونمایشنامه نویسی – محسن مخملباف
2- سخنی درباره ادبیات کودکان ونوجوانان - محمود حکیمی—دفتر نشر فرهنگ اسلامی
3- عناصر داستان – جمال میر صادقی
4- اشاره کامل – جان راس – موضوع کتاب : اهمیت قصه در زندگی ما
5- دنیای قصه گویی – آنا پلو وسکی—مترجم: محمد ابراهیم اقلیدی –انتشارات سروش
6- راهنمای قصه گویی – آنا پلووسکی -مجموعه قصه های جالب وراهنمایی های مفید درباره نقل آنها برای نوجوانان
7- قصه گویی در خانه وخانواده – آنا پلووسکی—ترجمه : مصطفی رحماندوست—انتشارات مدرسه
8- ارزیابی کتابهای کودکان در کشورهای رو به رشد –آنا پلووسکی—ترجمه: امیر فرهمند پور –انتشارات سروش
9- ادبیات کودکان –دکتر علی اکبر شعاری نژاد –انتشارات اطلاعات
10- نکاتی درباره ادبیات کودکان –شورای کتاب کودک
11 - گذری در ادبیات کودکان –لیلی ایمن وهمکاران
12- داستان داستان ها – دکتر محمد علی اسلامی –انتشارات توس
13- قصه نویسی – دکتر رضا براهنی – انتشارات اشرفی
1
کتاب میراث ماندگار
کتاب پدیده ایی شکوهمند و با ارزش است که زندگی بشر را روشن می کند و خداوند بزرگ معجزه ابدی آخرین فرستاده اش را کتاب قرار داد؛ کتابی که سرآمد همه کتاب هاست. آیین آسمانی ما، پرچمدار کتاب و کتابخوانی است. اگر در تاریخ اسلام کاوش کنیم، این حقیقت را که اسلام، دین اندیشه و معرفت، آیین دانش و معنویت است به روشنی در می یابیم. ما وارث نظام گران بها و فرهنگ پویا و تمدن والای اسلامی هستیم، تا به چه میزان با برخورداری از آثار مکتوب در راه احیای این فرهنگ بکوشیم.
کتاب مثل اقیانوس بیکرانی است که ناشناخته های بسیاری دارد و هر کس به فراخور حالش دل به ژرفای آن می سپارد و با انبانی پُر باز می گردد. در این دریای عمیقِ معرفت، گوهرهای نابی وجود دارد که تنها تلاشگران چیره دست می توانند به آن دست بیابند.
معرفی کتاب (مردی که هیچ بود)

مردی که هیچ بود داستانی است از زندگی مردمانی از تهران قدیم که با خواندن آن کوچه پس کوچههای تهران با تمامی زندگی صمیمانهای که در آن جریان داشت به تصویر کشیده میشود.
مردی که هیچ نبود. مرتضی احمدی. انتشارات هیلا. چاپ اول. تهران: 1393. 1650 نسخه.96صفحه. قیمت: 5000 تومان.
تصویر نویسی (ویژه ی مهارت های نوشتاری)






داستان نویسی
3 داستان کوتاه…3 درس زندگی
جهان را دگرگون کن
وقتی جوان بودم، می خواستم دنیا را تغییر دهم. دریافتم که تغییر کاری است بسیار مشکل، از
این رو سعی کردم کشورم را تغییر دهم. وقتی فهمیدم که نمی توانم کشورم را تغییر دهم
توجهم به شهرم جلب شد. نتوانستم شهرم را تغییر دهم وحالا که سنی از من گذشته، فهمیدم
تنها چیزی که می توانم تغییر دهم «خودم»است و ناگهان دریافتم که اگر مدت ها قبل خودم را
تغییر داده بودم می توانستم خانواده ام را تحت تـاثیر قرار دهم. من و خانواده ام می توانستیم
شهرمان را تحت تاثیر قرار دهیم و آنها می توانستند کشور را تحت تاثیر قرار دهند و به درستی که
می توانستم دنیا را تغییر دهم.

جسارت
دو عدد دانه در زیر خاک پربرکت بهاری کنار هم نشسته بودند. دانه اولی گفت:«می خواهم رشد
کنم؛ می خواهم ریشه هایم را به اعماق خاک بفرستم. می خواهم جوانه ام خاک بالای سرم را
بشکافد و سر برآورد. می خواهم غنچه های لطیفم را به نشانه ی ورود بهار برافرازم. می خواهم
'گرماي خورشید را بر رخسارم و موهبت شبنم صبحگاهی را بر گلبرگم احساس کنم!»
دومی گفت:«من می ترسم. اگر ریشه هایم به اعماق خاک فرو بروند، نمی دانم در آن تاریکی به
چه بر خواهند خورد.اگر به زحمت راهی از میان خاک سفت بلای سرم باز کنم و جوانه ی لطیفم
آسیب ببیند. اگر غنچه هایم را بازکنم وحلزونی بخواهد آن را بخورد چه؟ نه،بهتر است منتظر
بمانم تا خطر ها رفع شود» ومنتظر ماند…
مرغ خانگی خاک نرم و مرطوب بهاری را در جست وجوی غذا می کاوید. دانه ی منتظر را پیدا کرد و بی درنگ آن را خورد…

آنگاه که او بخواهد
روزگاری ساعت سازی بود که ساعت هم تعمیر می کرد. روزی مردی با ساعتی خراب وارد
مغازه شد. گفت:« ساعتم خراب شده، فکر می کنید می توانید تعمیرش کنید؟»ساعت ساز
جواب داد «خوب؛البته سعی خودم را می کنم » مرد گفت:«متشکرم،اما این ساعت برای من
خیلی ارزشمند است.» و ساعت را برداشت و رفت. بعد از او مرد دیگری وارد مغازه شد.
گفت:«ساعتم کار نمی کند. امااگر این چیز کوچک را اینجا بگذاری و آن یکی را هم اینجا، مطمئنم
که دوباره مثل روز اولش کار می کند.»ساعت ساز چیزی نگفت. ساعت را گرفت و همان کاری را
کرد که مرد گفته بود.
ظهر نشده بود که باز مرد دیگری وارد مغازه شد. ساعتش را گذاشت و گفت:«یک ساعت دیگر
برمی گردم تا ببرمش.»این را گفت و مغازه را ترک کرد.
قبل از اینکه مغازه را تعطیل کند،چهارمین مرد وارد مغازه شد.گفت:«قربان،ساعتم کار نمی
کند.من هم چیزی راجع به تعمیرساعت نمی دانم. لطفا هر وقت آماده شد خبرم کنید.»
به نظر شما کدام یک از این چهار نفر ساعتش تعمیرشد؟
ما اغلب مشکلاتمان را نزد خدا می بریم و پیش از بازگشت آنها را با خود برمی گردانیم. گاهی برای
خدا تعیین می کنیم که چگونه گره از کار ما بگشایید. برای خدا زمان تعیین می کنیم که تا چه
زمانی باید دعای مارا برآورده کند.درست مثل مردانی که به ساعت سازی آمدند. باید مشکل را به
خدا واگذار کنیم.او خود پس از حل آن ما را خبر می کند. خداوند همیشه وقت شناس است.
تصویر نویسی (ویژه کلاس مهارت های نوشتاری )
معرفی چند کتاب داستان برای نوجوانان
- معرفی چند داستان نوجوان نویسنده: فرهاد حسن زاده
- یک کلیک تابهار
اتاق سرد بود. كامپيوتر با صداي يكنواخت فن روشن بود. شنلي روي شانههايش انداخت و كليك كرد.
نوك قلهها برف بود و دشت گلهاي شقايق داشت، بعدي؛
دامنههاي سرسبز، بعدي؛
چكيدن آب از نوك قنديل يخي، بعدي؛
بنفشههاي تازه در صندوق چوبي، بعدي؛
سرخي فسفري ماهيهاي تنگ بلور، بعدي؛
دهانهي غاري شبيه عدد پنج و پر از علفهاي نورس، بعدي؛
بازتاب آفتاب از سطح درياچه كه يخ زده بود، بعدي...
هر چه كليك كرد عكس بعدي نيامد.
توي صفحه كليد «ها» كرد، «ها» كرد، «ها» كرد. راه افتاد. عكس بعدي مردي سياه چهره بود، داريه به دست با خندهاي پر از عطر بهار.
غمگين و افسرده هي رفت و هي رفت تا بلكه بالاخره به جايي برسد و به يكي سلام كند. يا برعكس، يكي به او سلام بگويد، شايد دلش وا بشود. هي ميرفت و هي تو چهرهها نگاه ميكرد تا بلكه به يكي برسد كه نگرانش باشد و حالش را بپرسد و بگويد: «چطوري! حالت خوبه؟» ولي در آن شهر لعنتي، هيچكس به او نميگفت: «حال شما خوبه؟»
تا اين كه يك روز بهاري، شايد هم زمستاني، همين طور كه براي خودش ميرفت و ميرفت و حواسش به جلوي پايش نبود، بيهوا پايش را گذاشت روي يك پوست موز و «شوووووووپ!!» اول كلهپا شد، بعدش ولو شد روي زمين. اصلا انتظار اين صعود و سپس سقوط را نداشت. از صداي برخوردش به زمين، همة نگاهها برگشت طرف او. داشت از خجالت آب ميشد كه چند نفر دور و برش را گرفتند و با نگراني حالش را پرسيدند:
ـ حال شما خوبه؟
زير پل دو تا نوشابه ي تگرگي ميخوريم و راه ميافتيم. جاده صاف مثل كف دست است. باد هم كه پشتمان است. يك پشته از خرمشهر تا آبادان نيمساعته، دو پشته هم سه ربع ساعت. هر چه زور دارم جمع ميكنم توي پاهايم تا خودمان را زودتر برسانيم.
كاظم سنگيني هيكلش را داده روي فرمان و رفته توي فكر. ميگويم: «به ايي ميگن شانس. وُلك از ايي بهتر نميشه.»
ميگويد: «خدا كنه همين طوري باشه كه ميگي.» بعد سرش را نيم دور ميچرخاند طرفم: «خيلي دنبالُم گشتي؟»
- خيلي. ديگه يواش يواش داشتم نااميد ميشدم. اگه پيدات نميكردم بايد ميرفتم دنبال يكي ديگه.
(از مجموعه داستان عشق و آينه)![]()
ايستاده ام روي يك مين. باور كردني نيست، مسخره است؛ ولي با يك پا ايستاده ام روي نقطه ي مرگ خودم و با پاي ديگرم، دور خودم ميچرخم؛ مثل يك پرگار ميچرخم تا وقتي كه خسته بشوم و پايم را از روي سرش بردارم و بووومب!... هيچ اثري از آثارم نماند.
چه راحت آمدم! مثل آب خوردن، انگار يك نفر دستم را گرفت، آورد و آورد به اين ميدان لعنتي مين و پايم را گذاشت روي كله ي سفت و داغ يكي از همين مين ها و گفت: «بسم الله! به جبهه خوش آمدي؛ همان جايي كه هميشه آرزويش را داشتي، اما راهت نميدادند، يعني سعادتش را نداشتي.»
ولي حالا كه جنگ تمام شده و آتشها خوابيده، حيف نيست الكي الكي به خاطر جمع كردن و فروختن چهار تكه آهن سرب و پوكه و همين آت و آشغالها توي اين بيابان دور افتاده دود بشوم و بروم هوا. خدا را خوش ميآيد؟ نه، انصافاً خدا را خوش ميآيد حالا كه دو سال از تمام شدن جنگ گذشته، عكسم را بزنند توي طبق گلكاري شده ي سر كوچه و زيرش بنويسند: «شهيد بعد از جنگ: حيات موسوي»
(از كتاب كنار درياچه نيمكت هفتم)
حتی یک نقطه هم روی کاغذ نگذاشتم. حتی یک کلمه جغرافی هم نخواندم. خواندن!؟ حتی لای کتاب را هم باز نکردم، چه برسد به خواندن. روشنک وفرشته هم همین طور، حتی بچههای دیگر. هیچ کس حال و حوصلهی خواندن و نوشتن و گوش دادن به درس را نداشت. از پنجره بیرون را نگاه کردم، خبری نبود. قالب یخ داشت چکهچکه آب میشد و آبش از روی سکو مثل جویبارهایی کوچک راه افتاده بود و آن جلوترها شبیه رودخانهای بود که دنبال دریاش می گشت.
بیاختیار نفس عمیقی کشیدم که بیشتر شبیه یک آه داغ بود. بوی گلها قاطی نفسم شد. گل را مریم از مغازهی گل فروشی پدرش آورده بود. روشنک میگفت: «خب میتونه دیگه، منم اگه بابام شیرینی فروشی داشت نون خامهای میآوردم. حیف که مصالح فروشی داره.»
مریم گفته بود: «خب سنگ و سیمان بیار، چه عیبی داره؟ تو که همهی کارات یه جور دیگهاس!»
هیچ کس نخندیده بود به این شوخی یخ.
دستم شكسته بود. دست شكستهام توي گچ بود و از گردنم آويزان. تازه، درد هم ميكرد. ولي جرات جيك زدن نداشتم، از ترس بابا. بابا هم جيك نميزد، به جايش غلغل ميكرد. عينهو ديگ آبجوشي كه آبش از كنارههاي درش بزند بيرون، جيز و جيز جوش ميزد و راه ميرفت. آن قدر عصباني بود كه اگر تمام نخلهاي آبادان و خرمشهر را هم به نامش ميكردي خوشحال نميشد. يا حتي اگر تمام كشتيها و لنجهاي بندر را ميدادي، يا حتي...
- بيا ديگه ادبار.
هر كس نميفهميد فكر ميكرد اسم من ادبار است. در حالي كه معني بدي داشت. نميدانم چي، ولي هرچه بود، بد بود. من هم يواش ميرفتم. چون ميترسيدم. ميترسيدم از پلهها بيفتم و دوباره شر به پا شود. دلم نميخواست باز بروم توي اتاق گچ و دكتر بدري آن يكي دستم را هم گچ بگيرد. بابا پايين پلهها ايستاد و نگاهم كرد. آفتاب دم ظهر چشمهاش را تنگ كرده بود. عينك دودياش را يادش رفته بود بياورد. سفيدي تخم چشمهاش معلوم نبود ولي ميدانستم چهقدر از ديدن من برزخ است. همان طور كه بدجور نگاهم ميكرد، گفت: «بذار برسيم خونه، بلالت ميكنم!»
مسابقه دانش آموزی ( مهارت های نوشتاری )
اگر نویسنده برپایه مشاهدات ، مطلبی بنویسد، می شود گزارش نویسی
اگر برپایه تخیلات بنویسد،می شود نوشته های تخیلی
اگر بر پایه اندیشه هایش بنویسد،می شود نوشته استدلالی ومقاله
اگر بر پایه شوخی وخنده باشد ، می شود طنز
اگر بر پایه .......باشد می شود ............... لطفا شما ، ادامه دهید.
